عکاسی آماتور (تصادفی)

جرقه نوشت

  • 24 شهريور 1391 - 11:25

    جامعه ایرانی به سمت زندگی های تهی از "خود" و پر از "من" حرکت میکند.

  • 13 شهريور 1391 - 22:26

    چه ماهی صد هزار تومان درامدم باشد چه صد میلیون، نباید در انتخاب طرف مقابل برای ازدواج تاثیر داشته باشد.
    ثوابت شخصیتی باید عامل انتخاب باشند. نه متغییرها.
    کسی که بر اساس متغییرها انتخابت میکند با تغییر آنها از انتخابش پشیمان میشود.
    بنابراین دروغگوها کور خوانده اند. اگر اینطور انتخابم کرد آن‌موقع است که همه زندگیم را به پایش میریزم و نوکریش خواهم کرد.

  • 6 تير 1391 - 6:55

    6 نفر را جمع میکنند دور یک میز، 2 ساعت از وقت رسانه ملی را میگیرند که در مورد 90 دقیقه جفتک زدن عده ای دیگر مذخرف بگویند. درحالی که از تعداد افرادی که شب گرسنه در این کشور خوابیده اند بی خبرند. برید به جهنم.

  • 2 تير 1391 - 8:10

    به هر سو مینگرم فاحشگان تنشان را نسیه به نگاهم میفروشند.

  • 31 خرداد 1391 - 17:29

    تمام چراغ‌های اتوبان چمران یک ذره از شمع وجود آن اَبَر مرد نمی‌شوند.

  • 22 خرداد 1391 - 11:34

    فمنیست ها با طبیعت هم دعوا دارند.
    مَثل آنها مَثل کسانیست که میخواهند گاو و بلبل هردو هم پرواز کنند هم زمین را شخم بزنند!

  • 6 خرداد 1391 - 9:44

    همسفری خواهم که معنای "بودن" را از من طلب کند ، نه دلفریبی‌های بچه گانه این سرای گذرا و اسباب بازی های رنگارنگ این معبر ِ تنگ را !

    گمشده ای گرانبهاتر در میان است و فقط یکبار فرصت متولد شدن.

  • 18 ارديبهشت 1391 - 7:47

    سایت اصلی حزب پیروز انتخابات فرانسه نیز با دروپال طراحی شده است.

    http://www.parti-socialiste.fr

  • 11 فروردين 1391 - 6:55

    اکنون در دنیای شما جز با شوق خدمت به مادر زنده نیستم و از میان همه دلبستگی‌ها و جلوه‌های رنگینش دلخوشی‌ای جز مادر ندارم.
    جانم فدای دم و بازدمت

  • 9 فروردين 1391 - 16:55

    3 روز کویر روستای مصر،
    3 روز کویر ورامین،
    و الباقی
    خرم آباد، دوکوهه، شوش دانیال، دزفول، شوشتر، دهلاویه، فکه، خرمشهر، شلمچه، آبادان، اروند، طلائیه، جزیره مجنون، هویزه.
    و حال که به تهران برگشتم
    حس پدرم آدم را دارم، آنگاه که از بهشت به زمین هبوط کرد!

  • 1 فروردين 1391 - 7:55

    سال جدیدتان به زیبائی حوریان و پر از صلح و آرامش و یار و بوس و کنار و چنار :)

     
  • 4 اسفند 1390 - 12:31

    چه دعا گویم که تو خود جاری کننده کلماتی بر زبانم.

  • 12 بهمن 1390 - 18:35

    کاش این جمله که «نحوه سوار شدن مسافرین در ایستگاههای اول خطوط مترو برای تصاحب صندلیها، گویاترین و بی رودرواسی‌ترین نمونه‌ی آماری از فرهنگ متن اجتماع تهران است» واقعیت نداشت :(

  • 10 بهمن 1390 - 23:03

    از چه رو بیمناکی در حالی که امیرالمومنین ع فرموده‌اند:

    « فَلَیْسَ مِنْ قَطْرَةٍ تَقْطُرُ إِلَّا وَ مَعَهَا مَلَكٌ حَتَّى یَضَعَهَا مَوْضِعَهَا»؛
    هر قطره ای از باران که به زمین نازل می شود فرشته ای همراه آن است تا آن را در مکانی که مقدر شده قرار دهد.

  • 8 بهمن 1390 - 23:02

    تصور مالکیت ما بر اموال توهمی بیش نیست.
    از همین جهت خیال اینکه خودمان به کسی چیزی بخشیدیم یا کمک کردیم از بیخ اشتباه است، زیرا جز این نیست که مالک عالم بر ما منت نهاده و در اراده‌اش، بخشش از اموالی که موقتن در اختیارمان قرار گرفته است از دست ناتوانمان به دیگران را رقم زده است.

    و اگر چنین شد این خود نعمتی است و شُکر بایسته‌ی آن!

  • 6 بهمن 1390 - 23:01

    خدای من!
    هرچه هست از آن توست؛
    پس چگونه است که گاهی جرائت تخیّل مالکیتم را در سر میپرورانم!!!

  • 30 دى 1390 - 23:00

    غنای ما به داشته‌ها نیست؛ به نخواسته‌هاست.
    و فقر ما به نداشته‌ها نیست؛ به خواسته‌هاست.

    و این درس آموخته‌ی اربعین حسینی امسال در راه نجف تا کربلا بود.

  • 15 دى 1390 - 22:48

    با پای پیاده عازم صحرای جانفشانی ِ یک شمع و 72 پروانه‌ی وی هستم تا در اربعین تربتش را سجده گاه ِ عرض ارادت و حقارت و ندبه و توبه و شکر و استغفار به درگاه کریم نمایم و کیست جز مولا حسین.ع که واسطه‌ی پذیرش این بی‌آبرو گردد؟!
    از همه دوستان تمنا میکنم، هر ملالی از این بنده دیده‌اند را به پای جائز الخطا بودن انسان بنهید و همه را درهم ببخشایید و حلال کنید.
    به حضرت ِ لاینام میسپارمتان.

    پنجشنبه
    15 دی سنه 1390 ه.ش
    11 صفر سنه 1433 ه.ق
    5 ژانویه سنه 2012 میلادی

  • 11 دى 1390 - 22:22

    بعضیا هم ذاتاً نمک‌نشناسند؛ انگشت پر از عسل را یک عمر در دهانشان بگذاری و بمکند آخر گاز میگیرند!
    به قول شاعر:
    سگی را لقمه ای هرگز فراموش نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ
    وگر عمری نوازی سفله‌ای را بکمتر تندی آید با تو در جنگ

  • 9 دى 1390 - 22:20
    SMS

    اس ام اس وارده: عزیزانی که هواپیمای بدون سرنشنین رو سالم نشوندن زمین، بی زحمت این هواپیماهای باسرنشین رو هم سالم بنشونن؛ ممنون :دی

  • 8 دى 1390 - 22:43

    تماشای بزم ستارگان را در آسمان زیبای شب از دست مدهید. حیف است به جان خودم. رقص راه شیری نیز خود حکایتیست...

  • 6 دى 1390 - 22:21
    SMS

    اس ام اس وارده: عزیزانی که هواپیمای بدون سرنشنین رو سالم نشوندن زمین، بی زحمت این هواپیماهای باسرنشین رو هم سالم بنشونن؛ ممنون :دی

  • 4 دى 1390 - 21:37

    بی شک انتهای سال 2012 هیچ شباهتی با ابتدای سال 2012 نخواهد داشت.

  • 2 دى 1390 - 20:08
    «هر چه» و «هرکس» و «هر پدیده» ای در این دنیا و در زندگی ما هست برای «آزمودن» ِ تو موجود شده؛
    و در نهایت هیچ فلسفه‌ای بالاتر از این برای روابط بین تو با دیگران و دیگر چیزها قابل تعریف نیست. این قضیه برای تک تک نوع بشر صادق است. و در نهایت همه مخلوقات وسیله‌ای هستند برای رسیدن دیگر مخلوقات به کمال و لاغیر.
    یعنی همه دیگران وسیله برای ما هستند و هم خود وسیله ایم برای دیگران.
    پس این ماییم که جایگاه هر کس و هر شیء را در زندگیمان خارج از واقعیت فوق و در توهماتمان ترسیم میکنیم.
    این «هرچه» و «هرکس» را بجز هدف قائی که پروردگار است شمارش میکنیم:
    - همه پیامبران
    - همه اوصیاء پیامبران
    - پدر و مادر
    - مال و سرمایه
    - ازواج و اولاد و نسل
    - علم
    - آسمانها و زمینها
    - سنگ و چوب و خشت اطرافمان
    - ...
  • 29 آذر 1390 - 22:27

    اصالتِ یلدا در گعده و دور هم نیشنی و بهره از شب طولانیست. نه در شادی یا حزن. حال که محرم هست میتواند گعده ای باشد با ذکر حسین.ع.

  • 26 آذر 1390 - 21:39

    نجوم علمی‌ست که بردباری و فروتنی حاصل آن است.

  • 13 آذر 1390 - 21:31

    نکته مهم این است که: عاشورای 61 زمینه ظهور مهدی.عج در عاشورایی دیگر میان سیل دلهای شور گرفته‌ی شیعیان از ماتم حسینی و از کینه به قاتلان حسین.ع را فراهم کرد؛ شوری که دیده‌ایم چگونه قدرت فتح دارد...

  • 5 آذر 1390 - 21:35

    همه سرزمینها ملک و دارائی ِ خداست و هیج سرزمینی متعلق به دیگری نیست.
    همه مرزهای سیاسی بایست برچیده شوند و نوع انسان به تمام کره خاکی به عنوان میهن و به تمام انسانها به عنوان هم میهن غیرت و عشق بورزد و از همه آنان دفاع کند.

  • 7 آبان 1390 - 23:37

    در قبر می‌گذارندت و حشرات درون زمین پوستت را می شکافند و خشت و خاک گور بدن‌ت را می پوشانند.
    تندبادهای سخت آثارت را نابود می کنند، و گذشت شب و روز، نشانه هایت را از میان بر می دارد.
    بدن ها، پس از آن همه طراوت متلاشی می گردند، و استخوان ها بعد از آن همه غرور پوسیده می شوند...
    از کلام امیرالمومنین علی علیه السلام

  • 14 شهريور 1390 - 19:18

    قرآن کریم انسانها را در آخرت به سه دسته تقسیم میکند: مقربین، اصحاب یمین، اصحاب جحیم.

    لاکن برای دسته اول و دوم نعماتی مشابه برمیشمرد، تفاوت بین این دو در دوجهان جای بسی تامل دارد.

    در همین افکار غرق بودیم که ندا آمد: کلاه خودتو بگیر جزو گروه سوم نشی بدبخت، تورو چه به فضولی در گروه اول و دوم!

    » تاملات بین الصلاتین در سوره مبارکه واقعه

  • 13 مرداد 1390 - 11:24

    مخاطب سایبری رو به تنبلی میرود. بخصوص با شبکه های اجتماعی مینیمال‌خوان پَروَر! و به مرور از حوصله خواندن مطالب عمقی و بلندتر کم میشود. و حتی وبلاگنویسی که آن هم مجازیست، به آفسایت شوت میشود. در نتیجه پس از مدتی جمعیتی که فقط به مطالعه سایبری آن هم از نوع مینیمال تکیه دارند، به اقیانوسی با عمق یک سانتیمتر شباهت پیدا میکنند.

  • 23 خرداد 1390 - 16:24

    شیخ ما رو به مریدان گفت :

    مهربانی و محبت در قاموس انسان خودخواه جایی ندارد.

    و ما بر این گفته حاشیه میزنیم که :

    که اگر هم مهری ازو دیدی بدان که کوتاه و مصلحتیست و به سرعت رنگ عوض میکند.

  • 29 ارديبهشت 1390 - 16:21

    میزان طول و عمقِ جیب افراد است :|

  • 8 ارديبهشت 1390 - 17:20

    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ؟

    أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بالْبرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ ؟

  • 31 فروردين 1390 - 19:28

    زندگی قصه‌ی حرکت در جاده ای پر از کوه و دشت و کویر و دریا و صخره و.. است؛

    در پرده های مختلف آن زیاد به تماشا منشین، توشه گیر و گذر کن

  • 30 فروردين 1390 - 15:57

    فاحشه قضائی یعنی قضاوتی که هرکسی بتواند در آن اعمال نفوذ کند :|

  • 29 فروردين 1390 - 14:55

    گرچه از آتش دل چون خُم می در جوشم
    مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم

    آقاجان، فرزند زهرا،
    خودت شاهدی چه میکنند با منتظرانِ از جان و مال گذشته‌ات
    ...

  • 17 فروردين 1390 - 15:50

    میگفت برای مرد غرورش از همه دنیا مهم تر و برای زن احساسش، در نتیجه هیچ کدام را نباید شکست

    گفتم مردی میشناسم احساسش با غرور ِ زنی شکست

    و این معادله‌ی دو مجهولی سکوت را تا انتها مهمان مجلس کرد

    .

  • 24 اسفند 1389 - 13:49

    پیام یک عزیز از بحرین :

    « دم دمای مغرب یه دفعه خانوما شروع به هلهله و تکبیر گفتن کردن. روی موبایل ها خبر اومده بود که قوای ایران وارد بحرین شدند ... ای کاش این خبر صحیح بود ای کاش... بچه ها خیلی دعا کنید خیلی »

    حادثه ای در راه است ...

  • 19 اسفند 1389 - 13:47

    دیشب در تاملات زیرپتویانه برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که:

    انتهای هر علمی باید آگاه شدن به هیچ و پوچ بودنِ ادعاهای آدمی در مقابل عظمت جهان و خالق اون باشد. بنابر این علمی که به تواضع و افتادگی در مقابل خدا و خصوصاً بندگان خدا منجر نشه از عطسه بُز بی ارزشتر خواهد بود، چه دکتر چه آیت الله.

    این نکته یکی از اصول بنیادین در شناخت آدمهاست.

  • 15 بهمن 1388 - 11:30

    محبت به کمال نرسد جز میان دو تن که یکی دیگری را صدا کند:
     ای من!

    محبت به کمال نرسد جز میان دو تن که یکی دیگری را صدا کند:
     ای من!
    همچو منصور که بانگ بر زد:
     انا الحق!

    گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
    جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

  • 9 آذر 1388 - 10:11

    از وقتی یادمه میگفتن ملت ما صاحب تمدن ۲۵۰۰ ساله هست ! قربونش برم !

    اما این چه تمدنیه که بعد این همه سال، هنوز فرهنگ تشکیل یه صف نونوایی از توش درنیومده؟ (صف نونوایی نمونه ای از خروار)

    با بوق و کرنا کردن تمدن ۲۵۰۰ ساله کی رو میخایم گول بزنیم؟ کی رو میخایم راضی کنیم؟ خودمون رو؟

     با ادعا، غرور کاذب، خودبرتر بینی، شعار و غیره ؛ فرهنگمون مترقی میشه یا ساخته میشه یا غنی میشه؟! کدومش؟!

    «سكر الغفلة و الغرور ابعد افاقة من سكر الخمور!؛ مستى غفلت و غرور از مستى شراب طولانى‏تر است. مولا علی(ع)»

  • 1 تير 1388 - 19:16

    ابو حنیفه روزی از کویی میگذشت ، کودکی را دید در گِل بمانده؛

    گفت: ای کودک! هوش دار تا نیفتی.

    کودک گفت: افتادن من بس سهل است، اگر بیفتم تنها باشم،

    تو هوش بدار که نلغزی که اگر پای تو بلغزد، همه مسلمانان از پس تو در آیند و بلغزند!

  • 26 ارديبهشت 1387 - 15:06

    اگر نداری طلب کن و اگر داری طرب کن
    اگر آیی در باز است و اگر نیایی خدا بی نیاز است

    خواجه عبدالله

  • 23 اسفند 1386 - 11:44

    دلیل الحبّ ایثار المَحبُوب عَلی من سَواه

    گواه عشق ، گزینش محبوب است بر ماسوای او

     

  • 16 مهر 1385 - 13:52

    شمع مظهر در اميختگي جسم وروح است
    ميداني كار شمع چيست؟
    سوختن وافروختن
    گريستن و گداختن و دم بر نياوردن
    ايستادن وذوب شدن در زير باران اشك و با شعله سوزان اتشي كه از عمق وجودش بر ميايد
    روشني بخشيدن و راه نشان دادن
    شمع بر گونه انسان است
    انساني كه ميفهمد ميسوزد
    روشنايي ميبخشد
    و دم بر نمي آورد
    آيا تا به حال به سوختن شمع نگريسته ای...
    روحتان به پرواز در مي آيد وبا شعله شمع عجين ميشود و رنگ خدايي ميگيرد ...

  • 12 اسفند 1384 - 7:55

    چه بسا انسانهاي بي شماري كه ماننده شمع در حال سوختن هستند ...
    حتي از شمع سوزناكتر و گداخته تر و خالصانه تر ...
    شعله شمع در قياس عظمت سوختن متواضعانه و بي ادعايشان شرمگين است...
    سوختن نه از بهر خود که برای دیگران ،
    گفتن نه از درد و رنج خود كه بيان درد و رنج ديگران ،
    روشنايي بخشيدن نه به راه خود كه براي روشنايي راه ديگران...

    "تقديم به انسانهاي عاشق و شمع گونه"

سفر به دیار خاک و خون با طعم سایبر

16 فروردين 1389 - 17:57 2010-4-5 17:57:57

 


بعد از یک هفته لنگراندازی (فریخوری) در بیت عمو جان به شهر مشهد و تَحولِ تحویل سال با فریز شدن اندر صحن حرم ضامن آهو در دمای ۴ - درجه ، الباقی عید نیز به همت مضاعف یک عدد عزیز و کار مضاعف عزیزی دیگر انگونه رقم خورد که در معیت یک گروه با طعم سایبر و باز هم در ژانر لنگر به دیار خاک و خون سفر کنیم اینبار با دمای بیش از ۲۲+ درجه!

نتیجه اینکه در این کشمکش جوی بین جداره داخلی و خارجی ِ این پیکر نازکِ من؛ چیزی شبیه تَرَک برداشتیم تا معلوممان شود ضعفَ بَدنی و رقةِ جِلدی!

      بعد از یک هفته لنگراندازی (فریخوری) در بیت عمو جان به شهر مشهد و تَحولِ تحویل سال با فریز شدن اندر صحن حرم ضامن آهو در دمای ۴ - درجه ، الباقی عید نیز به همت مضاعف یک عدد عزیز و کار مضاعف عزیزی دیگر انگونه رقم خورد که در معیت یک گروه با طعم سایبر و باز هم در ژانر لنگر به دیار خاک و خون سفر کنیم اینبار با دمای بیش از ۲۲+ درجه!
     نتیجه اینکه در این کشمکش جوی بین جداره داخلی و خارجی ِ این پیکر نازکِ من؛ چیزی شبیه تَرَک برداشتیم تا معلوممان شود ضعفَ بَدنی و رقةِ جِلدی!

     
 

   یکشنبه هشتم فروردین سال  ۱۳۸۹ :
حرکت از تهران ساعت ۷ ؛ با تاخیر یک ساعته شخص شخیصم شد ساعت ۸ ، بعد قم ، اراک ، توقف در بروجرد برای نماز و فرودِ لنگر ناهار بر عزیز دلمان سید احمد و البته یک عزیز دیگر؛ بعد هم جاده چشم نواز خرم آباد به پلدختر و صحنه تصادف یک پژو با یک کامیون، و بعد توقف در یک مدرسه و نماز جماعت مغرب زیر سقف آسمان در سوسوی مهتاب.  سپس اندیمشک و پادگان دوکوهه و خیل خانواده های مسافر در محوطه پادگان با چادرهای رنگارنگ و ساختمانهای پنج طبقه که هر کدام یادگار گردانی از بچه های باصفای جنگ و عطر شهادت و نقاشی های مانده بر دیوارها از همان سالها و استقرار در پنتهاوس گردان مقداد همان و شکمهای به غم نشسته همان و قرمه سبزی همان و به خواب رفتنهای ناگهانی با اشکال گرد و زوزنقه و پهن و پخش و پشت رو  از فرت خستگی همان!     دوشنبه نهم فروردین :
صبحی خنک با شعاعهای طلایی خورشید که از پنجره بدون ممانعت دود و دوده تهران، چشم  بچه ها را نوازش میداد تا جایگزین پارچ آب مادر یا احیانن لنگه دمپایی پدر جان شود، آه که جایشان چقدر خالی بود. صبحانه ای که برعکس روزهای بعدی بدون چرتکه توضیع شد تا به قول حاجی،آرامگاه مطهر دانیال نبی "عرایض" سایبر ظهر کمی با تاخیر موسیقی از نهاد دلشان برآید. سپس دشت عباس و منطقه عملیاتی فتح المبین با شیارهای نیمه عمیق یک و نیم متری و سنگرهای به جا مانده با عطر شهیدان و باندهایی که برخلاف آرایش طبیعی و بکر اشیاء دیگر، با کیسه زباله های آبی پوشانده شده بود!
شوش دانیال و ناهار اتو کشیده پشت میز رستوران و زیارتِ من زارهُ کمن زار امیرالمومنین؛ سپس پادگان محمودوند و افتتاحیه خودمونی با صحبت های شیرینتر از عسل حاج حسین و معراج الشهدا و زیارت ۲۱ لاله تازه تفحص شده؛ بعد هم عبور از اهواز و نماز مغرب در مسجد جامع خرمشهر و گپی با عرب زبانهای بازار مقابل مسجد . و بعد پادگان دژ و مراسم سخنرانی سرداران ارتشی و سپاهی جنگ و قرائت قرآنی به زیبایی مسابقات بین المللی با صوت جناب سرهنگ و بعد هم تنور بودن محل مراسم و صرفه های مکرر حقیر و احساس خفگی و خروج از مراسم و   به به که چه فضای قشنگی بود مقابل سوله با آن نخلهای سر به باد صبا داده! بعد هم شام و بعد بحث مهمه حمام میان افسران جنگ نرم!

 
 
 
 

پادگان دژ خرمشهر

 

     سه شنبه دهم فروردین :اروندکنار با نیزارهای مرتفع و پل شناور و کرانه ای با پهنای حدود ۱۵۰۰ متر و باز هم بازارچه! و بندر فاو عراق در کرانه غربی رود و روایتگری بسیجی باصفایی در منطقه عملیاتی والفجر هشت که در شمایل کانهو به شهید چمران میماند یا سعی در تشابه خود به صورت آن سفر کرده نموده بود تا ازین رهگذر راهی به سیرت سردار جنگهای چریکی داشته باشد.
 
 

اروندکنار

 
 و بعد بازهم پادگان دژ و صرف نماز و خواندن ناهار! و حالا مهمانی ویژه ای که پذیرائیش لعل لبان متذکر به ذکر شهادتِ حاج حسین بود در آن خلوت ما و نهر خیین و افسران وحشت زده مرزبانی عراقی در  جزیره بوارین. سپس شلمچه و ما ادراک مالشلمچه . بار اول به شلمچه میرفتم. و کاش قبل از قدم نهادن به این وادی چهله ای را در فتح المبین آماده میشدم! حسی بود غریب، هنوز نفهمیده ام نسیم آن غروب حامل کدام پیام از کدامین کوی و یار بود که آنچنان هیچ بودن خود و حقیر بودن ادعا هایم را به سیل اشک برایم هدیه آورد.
 
 

شلمچه

 
و بعد اینبار خلوت انسی با ۲۱ لاله رشید المقام ِ قصیر الجسه! در پادگان محمودوند در آن شب مهتابی و روشن.
 
 

معراج الشهدا - پیکر شهدا

 
     چهارشنبه یازدهم فروردین :دشت فتح المبین و ضعف برنامه مسئولان در معطلی چندین ساعته به رقم وقت شناسی شدید آقا و سخنرانی ۱۵ دقیقه ای معلولِ مراعات حال زوارشان زیر آفتاب سوزان و دلگرمی ایشان به بینظیر بودن حضرات حاضر در مجلس (همان جوانان این مرز بوم).
الله اکبر از فکه و پای برهنه به جا پایِ "قلم مردِ ایران" گزاردن و طواف مقتلش نمودن در آن رمل های رنگین به قرمز و آبی و نارنجی و قهوه ای و کمی سبز و الباقی زرد.
 
 

رمل های فکه

 
 بعد عبور از بستان و ارتفاعات الله اکبر و منزل نمودن به پادگان میشداغ همان و قطعی آنتن دهی اپراتور دست دوم ما همان! و تو چه میدانی که چیست آن رزم شب و  آن تانکهای خروشنده و آن انفجار بی هوای اول و آن موج بالا برنده زوزه ها و ضجه ها و گریه ها و فریادهای سوسول مآبان رزمنده با موس و کلیک در غیاب شجاعت شهیدان جنگنده با خمپاره و توپ. و حنابندان در آن تاریکی جدا کننده آدمی از خودیه خویش و صدای آشنای مناجات حاج منصور از پشت باندهای این بار پوشانده شده با گونیهای خاکی رنگ که خیلی مانوستر بود.
و چه صفایی کرد این جیب ما با ۸۰ درصد تخفیف در خرید کتاب اطلس جنگ در میشداغ و تازه گرفتن یک کتاب دیگر به مناسبت اشانتیون از سرباز فروشنده!

     پنجشنبه دوازدهم فروردین :
صبح سرد در لابه لای کوه های "الله اکبر" و سپس گلزار شهیدان غرقه به خون هویزه با یک شبستان زمستانی و یک شبستان تابستانی و آن باغچه پر از نخل و سپس طلائیه . جاده معجج از غبار معلول به بسته شدن آب دجله از سرمنشا ترکیه و خشک شدن دشتهای همیشه تر بوده ی عراق و ایران درین حوالی. دوستی میگفت ده سال پیش تمام این منطقه بجز جاده تالاب یا همان هور بوده است. خلاصه خط دیده ده متری در جاده و غبار آغشته به خون شهیدان که در یادمان سر و صورت زائران را نوازش میداد و ناهار در سنگر نیم دایره بتونی به صرف تن ماهی و چه گوارا بود نوشابه زردی که با مشکی در لیوان مختلط فرمودیم! خلاف به این بزرگی ننموده بودیم درین عمر گران! بعد 1 ساعت وقت داده شد به خلوت انسی در آن سنگرهایی که گرچه سقفشان کوتاه بود اما شهیدان از همین سقفهای کوتاه به بلندای عند ربهم یرزقون رسیدند. و باز دوکوهه و خلوتیه حسینه حاج همت که آخرین شب سفر را هم ویژه کرد با دعای کمیل به صدای بدلِ عماد مغنیه (سید مهدی) در گروه سایبر!  و پر مخلفات ترین شام سفر که با زحمت بسیار بچه های تیم مدیریت و تدارکات، تدبیره این شکم لا یشبع نمودیم. و راهی تهران گشتیم تا جمعه ۱۳ نوروز که ملت به در کردن آن مشغول بودند حدود ظهر چشممان به تهران روشن گردید.
 

سال همت مضاعف و کار مضاعف

 
     چه بگویم از صفایِ دلِ مردی مصّفا به صافی ِ شهدا ! حاج حسین نامی صنم وار که دو سکانس اخلاقی عجیب از سیره بسیجیش در خاطرم ثبت شد که یکی را ثبت مجازی میکنم : سردار حاج حسین یکتا     در شلمچه سردار با لباس خاکی و بدون هیچ نشان و درجه ای از مقام نظامی جلو بود و گروه پشت او قدم به جا پایش میگذاردند، به دوراهی رسیدیم که سربازی نگهبان یک راه آن را بسته بود و یک راه باز بود.
     سردار به سرباز: خسته نباشی ، اینو باز کن میخایم ازین ور بریم.
     سرباز به سردار: نه نمیشه این همه جا خب ازون ور که بازه برید و .. .. .. .. .. !
     سردار با آن درجه نظامی بالا در مقابل سربازصفر سر به پایین انداخت و گفت بچه ها ازون راه که باز هست بریم.
     بلافاصله مافوق ِ سرباز فریاد زنان به سرعت با موتور خودش را به سرباز رساند که "ایشون حاج حسین یکتاست".
     سرباز که چون رملهای فکه زرد کرد سمت حاجی دوید و معذرت خواهی و الاآخر، اما حاجی با تواضعی خاک مانند گونه های سرباز را کشید و بوسید و در گوشی چیزی به وی گفت!
     به همقدمم گفتم: ببین! جانِ من اگه یه فرمانده نظامی دیگه از اون قبیل که تو پادگانا دیده میشن با درجه ای خیلی پایینتر از حاج حسین جای او بود چه برخوردی این با سرباز میکرد؟!  حاج حسین، باورم داد که حاج ابراهیم واقعا وجود داشته...
    
     سفری بود به دیار خاک ، خاکی که میتواند به افلاک پرواز دهد گرچه ما آنطور که باید نتوانستیم توشه ای از  رهماند این سفر ببندیم برای حادثه ای که در راه است... اما سوزاندمان همچو شمعی که میسوزد...
    
 
 
 
- حدود ۲۰ قسمت از ادامه سفرنامه ترکیه زیر طبع ِ سایبرنیک میباشد.
 
 
 
انعکاس این سفر در مجازآباد تا اکنون در : 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8
 
  
 
در ادامه مطلب گزارش تصویری سفر را از کادر دوربین طهورا به تماشا بشینید:
 

 حرم مطهر دانیال نبی در شهر شوش

 

 

یادمان شهدای عملیات والفجر ۸ ، اروند کنار

 

 

کرانه اروند رود

 

 

کرانه اروند رود

 

 

صنایع دستی حصیری حاشیه اروند

 

 

مسجد جامع خرمشهر

 

 

مشهد شهید مرتضی آوینی در فکه

 

 

ورودی پادگان شهید محمود وند - معراج الشهداء

 

 

شهدای تازه تفحص شده - معراج الشهداء - پادگان شهید محمود وند

 

 

شهدای تازه تفحص شده - معراج الشهداء - پادگان شهید محمود وند

 

 

حسینیه حاج همت - پادگان دوکوهه

 

 

محوطه پادگان دوکوهه

 

 

حسینیه حاج همت نمای بالا - پادگان دوکوهه

 

 

مزار شهید گمنام - روبه روی حسینیه حاج همت - پادگان دوکوهه

 

 

حسینیه گردان تخریب (فانوس های روشن داخل حسینیه) - پادگان دوکوهه

 

 

شلمچه (زاویه تقریبی به سوی کربلا)

 

 

یادمان شهدای شلمچه

 

 

سردار حاج حسین یکتا در حال سخنرانی در اتوبوس بانوان سایبر

 

 

مشهد شهدای هویزه

 

نظرات