
هفته پیش در لابه لای اخبار متوجه شدم که خانهای قدیمی در کوچه پس کوچههای بازار تهران به واسطه بازیگوشیها و تفکرها و نفس کشیدنهایش در آن چهارچوب، تبدیل به موزه شده است و همین خبر کافی بود تا همان عصر اندرپی مقصود با پای جان رهسپار آنجا شوم. بله. خانهی پدری. پدری که با یک دستگاه نساجی و دسترنج حلال زمینهی پرواز اندیشههای وی را تا ماورای مُلک و خاک فراهم کرده بود. بعدها از همین منزلگاه تمام آرزوهای اهل زمین را شُخم زد و در مُنتها درجهی مقام علمی و جایگاه اجتماعی و اقبال دنیا با همه زرق و برقش در مهد تمدنی که چشمها را خیره میکند، از چشمهی عشق وضو ساخت و چهار تکبیر بر همه عالم زد! ساده اینکه تار و پود را به پای عشق معامله کرد. و این راز بقاست. چمران فراتر از اسطورههاست...






نظرات