عکاسی آماتور (تصادفی)

فعالیت‌ها‌و‌پروژه‌ها‌(تصادفی)

کلیدواژه ها بر اساس الفبا

php
cck

جرقه نوشت

  • 15 مهر 1398 - 6:48

    قیمت آدمها به هیاهوی اطرافشون نیست

    بلکه به عمق ارتباط درونی آنها با مبدا و مقصد عالم هست.

     

  • 26 شهريور 1398 - 8:16
    الهی! گویند که کودکان سرگرم بازی‌اند؛ مگر بزرگسالان در چه کارند! که همه‌اش بازیچه است: 
    "اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ" حدید/۲۰
  • 29 تير 1398 - 8:12

     میشد که نباشم و حالا که هستم باید همونی باشم که به خاطرش هستم.

    همین. هیچ حرف اضافه‌ای لازم نیست. #لب_کلام
  • 7 ارديبهشت 1398 - 6:03

    جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم ...

     

  • 11 خرداد 1395 - 8:37
    فرقی نمیکند کجا هستند. در لباس پزشکی و پرستاری، در منسب قضاوت، نماینده مجلس، کارمند اداره یا مهندس ساختمان یا نانوا و بقال و جای دیگر. وقتی وجدان عمومی جامعه ای در خواب یا خلسه یا چُرت باشد، خروجی های آن در سمت های مختلف، با درصدهای کم یا زیاد بیمار خواهند بود. بیماری هایی مثل بی وجدانی، بی مسئولیتی، دلزدگی از وظایف، بی تفاوتی، منفعت طلبی شخصی یا خانوادگی یا باندی و حزبی.
    این است که دیگر لازم نیست بگوییم مثلا برخی از قشر پزشکان بی وجدان هستند یا برخی قضات فاسد هستند. این بی وجدانی و فساد پودر یا  ادویه ای است که بر آن جامعه  پاشیده شده و در بخش های مختلف نمود خواهد داشت. لذا اگر در چنین جامعه ای به هر جایی مراجعه کردید و کم کاری و اهمال و بی مسئولیتی دیدید نباید تعجب کنید. بلکه باید ریشه های این بیماری ها را کشف کرد. ریشه هایی مشترک در اقشار مختلف.
  • 21 ارديبهشت 1395 - 7:02
    قول نفتی دنیا هم پایگاه اینترنتی خود را با دروپال پیاده کرده است.
    Total.com
  • 11 ارديبهشت 1395 - 8:24
    شروع حرکت تو که ضرورت حرکت از آن مایه میگیرد از لحظه ای است که می‌فهمی از همه چیزهایی که با آنها مانوس هستی، بزرگتری.
    بزرگتری، چون آنها به تو ختم شده‌اند. تو میوه‌ی این درختی و هیچ وقت به ریشه و خاک و سنگ برگشت نخواهی کرد.
    » مرحوم استاد علی صفائی حائری/کتاب حرکت/ص20
  • 1 ارديبهشت 1395 - 10:28

    روزنامه ایندیپندنت انگلیس بعد از بیش از یک قرن چاپ، با دنیای کاغذی خداحافظی کرد و به نسخه آنلاین اکتفا نمود.

    راهبری نسخه آنلاین این روزنامه در این آدرس independent.co.uk را نرم افزار دروپال به عهده دارد.

  • 22 آذر 1394 - 20:36

    بنده پیر خراباتم که درویشان او
    گنج را از بی نیازی خاک بر سر می‌کنند

  • 26 مرداد 1394 - 6:31

    سلام بر آفتاب عالم تاب
    سلام بر خورشید که میلیونها سال است طلوع میکند و غروب میکند.
    سلام بر او که طلوع و غروب هزاران نسل از بنی آدم را تماشا کرده.
    حقیقتا این طلوع و غروب ها چه رمز و راز و پیامی با جان ما ضمضمه میکند؟

  • 26 ارديبهشت 1394 - 15:35

    واقعیت اینه که ما به اندازه اتصالمون به مبداء عالم آدمیم.
    الباقی هرچه هست که در راستای اون مبداء و چشمه نباشه بعد حیوانی است و ارزش ماندگاری ندارد.
    ندیم و مطرب ساقی همه اوست، خیال آب و گل در ره بهانه...

  • 20 اسفند 1393 - 15:36

    فروختم. همدم جاده های پیچ در پیچ آفاق و انفس را...
    #سالارجاده‌ها

  • 28 بهمن 1393 - 15:38

    توحید یعنی تجمیع اهداف و نیت‌ها در نقطه اوج.

  • 28 مهر 1393 - 22:32

    چند وقت که هواست نباشد سرکش میشود. کم کم برایت چاه میکند و گرفتارت میکند. کمی که غرق کار و روزمرگی شوی و یادت برود بدخواه توست، افسارش رها میشود.
    شاید هم برسد به جایی که زبان خوش سرش نشود. اینجاست که باید انقلابی عمل کرد و ادبش کرد.
    آری! هر چند وقت یک انقلاب لازم است. نفس سرکش شده و باید با قوای ایمان و تقوی فتحش کرد.
    خدایا به حق «انا فتحنا لک فتحاً مبینا» قدرت فتحم بده...

  • 21 مهر 1393 - 12:34

    دخترکان روزگارم برخی از همه وابستگی‌ها رهیده اند.
    آنان عشق و عاشقی را نه تنها در مهر و صفا و خانواده دوستی نمی‌بینند، بلکه دیگر تیپ و هیکل هم مهم نیست.
    بوی عشق را فقط از جیب می‌شنوند و با رایحه ثروت مست می‌شوند... :)

  • 29 مرداد 1393 - 9:01
    پورتال جامع دانشگاه آکسفورد که اخیرن رونمایی شد از بستر نرم افزاری دروپال Drupal بهره میبرد. قدرت بلامنازع دروپال در تسخیر بسترهای نرم افزاری تحت وب رو به افزایش است. ده ها نرم افزار بزرگ و اساسی در سازمانهای داخلی و خارجی در حال انتقال به بستر دروپال هستند. این روند رفته رفته قدرتهای سنتی مثل Liferay را به بیرون از گود هدایت میکند. خیر است انشالله!
     
  • 5 خرداد 1393 - 5:14

    میلیون میلیون انسان آمده اند برای رفاه خود و اطرافیان خود تلاش کرده اند و رفته اند و هیچ اثر و خاطری از آنها نمانده؛ فقط نام و یاد کسانی به نیکی ماندگار شده که برای دیگران و عموم مردم تلاش کرده اند.

  • 23 دى 1392 - 7:07

    ملا علی همدانی خدمت حاج شیخ حسنعلی نخودکی رسید و تقاضای موعظه کرد:
    شیخ فرمودند :
    مرنج و مرنجان !
    آخوند عرض کرد :
    مرنجان راحت است، مرنج را چه کار کنیم؟
    شیخ فرمودند :
    خود را کسی ندان!

  • 19 دى 1392 - 21:59

    روشنفکر در دوره ما یعنی
    ژرفای فکرت آنقدر نحیف باشد که برای عرض ِ بودن
    به ناچار بلغور دیگران را بدون تامل در چند و چونش نشخوار کنی.

  • 19 دى 1392 - 19:53

    تو یه خیالی
    عین تصویر داخل حوض که دلواپسم آب موج بخوره و بهم بزنتش...

  • 15 دى 1392 - 20:33

    خدایا! ضامنُ بکش...

  • 11 دى 1392 - 11:23

    ما روی این کره خاکی که زمین می‌نامندش، همگی همسایه‌ایم.

  • 4 آبان 1392 - 15:40

    از وقتی آمدی همه فصلها بهار شد.

  • 30 مهر 1392 - 0:12

    ما پایتخت‌نشین ها به یمن غرور ناشی از توهمِ قبله دنیا بودن، هیچ گاه لذت سادگی، صمیمت و گرمی معاشرت که در شهرستانی ها موج میزند را نخواهیم چشید.
    خود را مدام میگیریم. در جویایی احوال به حداقل بسنده میکنیم. در معاشرت محافظه کاریم. سرد برخورد میکنیم و ...
    ما ناخوداگاه در این رفتار غرقیم.
    ما پایتخت نشین ها از لذت «پیچیده نبودن»، محرومیم.
    اولین مخاطب این نوشته: خودم.

  • 11 مهر 1392 - 1:12

    باید صراحتاً فریاد زد که «آموزش عالی» -بخوانید بنگاه های فروش و توزیع کاغذهایی به نام مدرک- در ایران یک دروغ است که از نظر علمی، شخصیت سازی و تربیت نیروهای متخصص و کارامد در جهت منافع ملی ناموفق بوده و انتصاب واژه «تحصیل علم» به آن، تهوع آور است. خصوصا دانشگاه های پیام نور، علمی کاربردی و آزاد که رسما این واژه را به مسخره گرفته اند. هرچند در میان واحدهای مختلف اینها نیز استثناء های خوبی دیده میشود.

  • 8 مهر 1392 - 6:51

    من مرگ سرخ را بهتر از زندگی در زیر سلطه آمریکای جنایتکار یافته ام.

  • 22 ارديبهشت 1392 - 16:24

    در بک‌گراند اسباب کشی های متعدد، سیال بودن را آموخته‌ام و کوچ را به خاطر سپرده‌ام.
    و دریافته‌ام که هرچه اسباب سبکتر باشد، جابه‌جایی ساده‌تر و کم‌زحمت‌تر است.
    پس آرزو دارم در موعد کوچ آخر، وزن بغچه‌ای بیش بر من سنگینی نکند تا همو را رها کرده و سبکبال پرواز کنم.
    و فقط بماند وزن مسئولیت کارهای کرده و نکرده در برابر حقّ تمام ذی حقّان.

  • 5 اسفند 1391 - 19:02

    مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، كه كره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟
    » شهید سیدمرتضی آویني

    * خواب و خور و پوش و كُن!

  • 6 بهمن 1391 - 15:12

    در یتیمی راز عجیبی نهفته است!
    خصوصاً یتیمی از اوان کودکی.
    قالباً تاثیر گذارند. یا مثبت یا منفی.
    محمد.ص
    خمینی ره
    علامه طباطبایی
    و و و ...
    هیتلر
    صدام
    و و و ...

  • 2 بهمن 1391 - 20:58

    مژده دهید مژده دهید یار پسندید مرا

  • 22 دى 1391 - 5:40

    آمده اند به چرا؛ یونجه ای میخورند، ثروتی انباشت میکنند، زیرشکمی ارضا می‌کنند و صاحب فرزندانی میشوند و میمیرند بدون آنکه قوری در کمالات انسانی کنند که اصلا آمده‌ام که چه!
    ریتم اخلاق و رفتار و دوستی و دشمنی و زندگی و همه چیزشان میشود بر همین اساس.
    کسی هم نبوده به این بندگان خدا بگوید جز شکم و شهوت و ثروت چیز بالاتری هست. اگر هم بوده دنبالش نرفته اند.
    اگر هم به خیال خودش دنبال علم و تحصیلاتی رفته است به ندرت دیده میشود که در راستای همان سه تایی که بالا آمد نبوده باشد.
    البته که آن سه هم لازم است اما اگر جای هدف نشستند؛ میشود جانوری به شکل انسان. میشود مسخ نامحسوس.
    پایش بیوفتد همدیگر را هم برای منافع شخصی له میکنند! نمونه این اکثراً را میتوانید در سوار شدن به مترو در ایستگاه های ابتدایی و شیوه تصاحب صندلی ها ببینید. همه چیز حول محور «من» و «منافع من» و «خانواده من» میچرخد. لااقل این اواخر شدت و غلظت این «من» ها بیشتر شده است.
    پروردگارا! به تو پناه میبرم از جانور بودن.

  • 17 دى 1391 - 20:55

    خیلی وقتا هم حال میکنم به نفهمی بزنم و بزارم یارو با حس اینکه گولم زده حال کنه!
    حس ترحم دارم به اینجور موجودات.

  • 11 دى 1391 - 18:50

    امروز باور کردم که شهر من پر از مسخ شدگانی شده که فقط صورتی از بنی آدم بر پیکرشان سنگینی میکند.

  • 8 دى 1391 - 13:52

    اگر كوه‏ها از جاى كنده شوند تو پا بر جا باش،
    دندانها را روى هم بفشار،
    جمجمه ‏ات را به خدا بسپار،
    قدمت را چونان ميخ فرو رفته ثابت بدار،
    چشم به آخرين صفوف دشمن بدوز
    و بدانكه پيروزى و یاری از جانب خداوند است.

  • 7 آبان 1391 - 15:04

    هم زمینش غصبی و سرزمین بومیان سرخ پوستی است که قتل عام کردند؛
    هم بخش اعظم سرمایه‌اش دزدی از دیگر کشورها خصوصا آفریقا است؛
    نسلشان هم طبق آمار خودشان از هر دو تولد یکی نامشروع است.
    حرام اندر حرام اندر حرام!

  • 8 مهر 1391 - 19:10

    وقتی شراره های حسادت به خود را از چشمان و زبان دیگری میبینیم، چه باید کرد؟
    در پاسخ چند کشیده‌ی به ظاهر دوستانه و مذاح گونه اش، چه میتوان کرد جز آنکه در آغوش بگیری و ببوسی‌اش؟

  • 7 مهر 1391 - 5:57

    هریک ثانیه ای که نشستید پشت مانیتور، حدود 30 کیلومتر در مدار زمین دور خورشید، 100 متر همراه خورشید دور هسته کهکشان و 150 متر همراه کهکشان راه شیری در فضای بین کهکشانی جا به جا میشوید. حدود 500 متر در ثانیه هم همراه با گردش زمین به دور خود!

  • 29 شهريور 1391 - 19:36

    باورتون میشه که هیچ برگی از هیچ درختی نمی افتد مگر با اراده او !؟ نه واقعا؟

  • 24 شهريور 1391 - 13:50

    زندگی مشترک در ساختن آن از صفر و تلاش مشترک در کسب موفقیت هاست. و این است که لذت شراکت در زندگی را دو چندان میکند. و اینگونه است که زیر بار صبر برای ساختنش قدر همدیگر را خواهند دانست. بر همین اساس از همسر عزیزمان جهاز نخواهیم خواست؛ و در مقابل مهریه‌ای مینویسیم که از پس پرداختش برخواهیم آمد.

  • 24 شهريور 1391 - 11:25

    جامعه ایرانی به سمت زندگی های تهی از "خود" و پر از "من" حرکت میکند.

سفر به دیار خاک و خون با طعم سایبر

16 فروردين 1389 - 17:57 2010-4-5 17:57:57

 


بعد از یک هفته لنگراندازی (فریخوری) در بیت عمو جان به شهر مشهد و تَحولِ تحویل سال با فریز شدن اندر صحن حرم ضامن آهو در دمای ۴ - درجه ، الباقی عید نیز به همت مضاعف یک عدد عزیز و کار مضاعف عزیزی دیگر انگونه رقم خورد که در معیت یک گروه با طعم سایبر و باز هم در ژانر لنگر به دیار خاک و خون سفر کنیم اینبار با دمای بیش از ۲۲+ درجه!

نتیجه اینکه در این کشمکش جوی بین جداره داخلی و خارجی ِ این پیکر نازکِ من؛ چیزی شبیه تَرَک برداشتیم تا معلوممان شود ضعفَ بَدنی و رقةِ جِلدی!

      بعد از یک هفته لنگراندازی (فریخوری) در بیت عمو جان به شهر مشهد و تَحولِ تحویل سال با فریز شدن اندر صحن حرم ضامن آهو در دمای ۴ - درجه ، الباقی عید نیز به همت مضاعف یک عدد عزیز و کار مضاعف عزیزی دیگر انگونه رقم خورد که در معیت یک گروه با طعم سایبر و باز هم در ژانر لنگر به دیار خاک و خون سفر کنیم اینبار با دمای بیش از ۲۲+ درجه!
     نتیجه اینکه در این کشمکش جوی بین جداره داخلی و خارجی ِ این پیکر نازکِ من؛ چیزی شبیه تَرَک برداشتیم تا معلوممان شود ضعفَ بَدنی و رقةِ جِلدی!

     
 

   یکشنبه هشتم فروردین سال  ۱۳۸۹ :
حرکت از تهران ساعت ۷ ؛ با تاخیر یک ساعته شخص شخیصم شد ساعت ۸ ، بعد قم ، اراک ، توقف در بروجرد برای نماز و فرودِ لنگر ناهار بر عزیز دلمان سید احمد و البته یک عزیز دیگر؛ بعد هم جاده چشم نواز خرم آباد به پلدختر و صحنه تصادف یک پژو با یک کامیون، و بعد توقف در یک مدرسه و نماز جماعت مغرب زیر سقف آسمان در سوسوی مهتاب.  سپس اندیمشک و پادگان دوکوهه و خیل خانواده های مسافر در محوطه پادگان با چادرهای رنگارنگ و ساختمانهای پنج طبقه که هر کدام یادگار گردانی از بچه های باصفای جنگ و عطر شهادت و نقاشی های مانده بر دیوارها از همان سالها و استقرار در پنتهاوس گردان مقداد همان و شکمهای به غم نشسته همان و قرمه سبزی همان و به خواب رفتنهای ناگهانی با اشکال گرد و زوزنقه و پهن و پخش و پشت رو  از فرت خستگی همان!     دوشنبه نهم فروردین :
صبحی خنک با شعاعهای طلایی خورشید که از پنجره بدون ممانعت دود و دوده تهران، چشم  بچه ها را نوازش میداد تا جایگزین پارچ آب مادر یا احیانن لنگه دمپایی پدر جان شود، آه که جایشان چقدر خالی بود. صبحانه ای که برعکس روزهای بعدی بدون چرتکه توضیع شد تا به قول حاجی،آرامگاه مطهر دانیال نبی "عرایض" سایبر ظهر کمی با تاخیر موسیقی از نهاد دلشان برآید. سپس دشت عباس و منطقه عملیاتی فتح المبین با شیارهای نیمه عمیق یک و نیم متری و سنگرهای به جا مانده با عطر شهیدان و باندهایی که برخلاف آرایش طبیعی و بکر اشیاء دیگر، با کیسه زباله های آبی پوشانده شده بود!
شوش دانیال و ناهار اتو کشیده پشت میز رستوران و زیارتِ من زارهُ کمن زار امیرالمومنین؛ سپس پادگان محمودوند و افتتاحیه خودمونی با صحبت های شیرینتر از عسل حاج حسین و معراج الشهدا و زیارت ۲۱ لاله تازه تفحص شده؛ بعد هم عبور از اهواز و نماز مغرب در مسجد جامع خرمشهر و گپی با عرب زبانهای بازار مقابل مسجد . و بعد پادگان دژ و مراسم سخنرانی سرداران ارتشی و سپاهی جنگ و قرائت قرآنی به زیبایی مسابقات بین المللی با صوت جناب سرهنگ و بعد هم تنور بودن محل مراسم و صرفه های مکرر حقیر و احساس خفگی و خروج از مراسم و   به به که چه فضای قشنگی بود مقابل سوله با آن نخلهای سر به باد صبا داده! بعد هم شام و بعد بحث مهمه حمام میان افسران جنگ نرم!

 
 
 
 

پادگان دژ خرمشهر

 

     سه شنبه دهم فروردین :اروندکنار با نیزارهای مرتفع و پل شناور و کرانه ای با پهنای حدود ۱۵۰۰ متر و باز هم بازارچه! و بندر فاو عراق در کرانه غربی رود و روایتگری بسیجی باصفایی در منطقه عملیاتی والفجر هشت که در شمایل کانهو به شهید چمران میماند یا سعی در تشابه خود به صورت آن سفر کرده نموده بود تا ازین رهگذر راهی به سیرت سردار جنگهای چریکی داشته باشد.
 
 

اروندکنار

 
 و بعد بازهم پادگان دژ و صرف نماز و خواندن ناهار! و حالا مهمانی ویژه ای که پذیرائیش لعل لبان متذکر به ذکر شهادتِ حاج حسین بود در آن خلوت ما و نهر خیین و افسران وحشت زده مرزبانی عراقی در  جزیره بوارین. سپس شلمچه و ما ادراک مالشلمچه . بار اول به شلمچه میرفتم. و کاش قبل از قدم نهادن به این وادی چهله ای را در فتح المبین آماده میشدم! حسی بود غریب، هنوز نفهمیده ام نسیم آن غروب حامل کدام پیام از کدامین کوی و یار بود که آنچنان هیچ بودن خود و حقیر بودن ادعا هایم را به سیل اشک برایم هدیه آورد.
 
 

شلمچه

 
و بعد اینبار خلوت انسی با ۲۱ لاله رشید المقام ِ قصیر الجسه! در پادگان محمودوند در آن شب مهتابی و روشن.
 
 

معراج الشهدا - پیکر شهدا

 
     چهارشنبه یازدهم فروردین :دشت فتح المبین و ضعف برنامه مسئولان در معطلی چندین ساعته به رقم وقت شناسی شدید آقا و سخنرانی ۱۵ دقیقه ای معلولِ مراعات حال زوارشان زیر آفتاب سوزان و دلگرمی ایشان به بینظیر بودن حضرات حاضر در مجلس (همان جوانان این مرز بوم).
الله اکبر از فکه و پای برهنه به جا پایِ "قلم مردِ ایران" گزاردن و طواف مقتلش نمودن در آن رمل های رنگین به قرمز و آبی و نارنجی و قهوه ای و کمی سبز و الباقی زرد.
 
 

رمل های فکه

 
 بعد عبور از بستان و ارتفاعات الله اکبر و منزل نمودن به پادگان میشداغ همان و قطعی آنتن دهی اپراتور دست دوم ما همان! و تو چه میدانی که چیست آن رزم شب و  آن تانکهای خروشنده و آن انفجار بی هوای اول و آن موج بالا برنده زوزه ها و ضجه ها و گریه ها و فریادهای سوسول مآبان رزمنده با موس و کلیک در غیاب شجاعت شهیدان جنگنده با خمپاره و توپ. و حنابندان در آن تاریکی جدا کننده آدمی از خودیه خویش و صدای آشنای مناجات حاج منصور از پشت باندهای این بار پوشانده شده با گونیهای خاکی رنگ که خیلی مانوستر بود.
و چه صفایی کرد این جیب ما با ۸۰ درصد تخفیف در خرید کتاب اطلس جنگ در میشداغ و تازه گرفتن یک کتاب دیگر به مناسبت اشانتیون از سرباز فروشنده!

     پنجشنبه دوازدهم فروردین :
صبح سرد در لابه لای کوه های "الله اکبر" و سپس گلزار شهیدان غرقه به خون هویزه با یک شبستان زمستانی و یک شبستان تابستانی و آن باغچه پر از نخل و سپس طلائیه . جاده معجج از غبار معلول به بسته شدن آب دجله از سرمنشا ترکیه و خشک شدن دشتهای همیشه تر بوده ی عراق و ایران درین حوالی. دوستی میگفت ده سال پیش تمام این منطقه بجز جاده تالاب یا همان هور بوده است. خلاصه خط دیده ده متری در جاده و غبار آغشته به خون شهیدان که در یادمان سر و صورت زائران را نوازش میداد و ناهار در سنگر نیم دایره بتونی به صرف تن ماهی و چه گوارا بود نوشابه زردی که با مشکی در لیوان مختلط فرمودیم! خلاف به این بزرگی ننموده بودیم درین عمر گران! بعد 1 ساعت وقت داده شد به خلوت انسی در آن سنگرهایی که گرچه سقفشان کوتاه بود اما شهیدان از همین سقفهای کوتاه به بلندای عند ربهم یرزقون رسیدند. و باز دوکوهه و خلوتیه حسینه حاج همت که آخرین شب سفر را هم ویژه کرد با دعای کمیل به صدای بدلِ عماد مغنیه (سید مهدی) در گروه سایبر!  و پر مخلفات ترین شام سفر که با زحمت بسیار بچه های تیم مدیریت و تدارکات، تدبیره این شکم لا یشبع نمودیم. و راهی تهران گشتیم تا جمعه ۱۳ نوروز که ملت به در کردن آن مشغول بودند حدود ظهر چشممان به تهران روشن گردید.
 

سال همت مضاعف و کار مضاعف

 
     چه بگویم از صفایِ دلِ مردی مصّفا به صافی ِ شهدا ! حاج حسین نامی صنم وار که دو سکانس اخلاقی عجیب از سیره بسیجیش در خاطرم ثبت شد که یکی را ثبت مجازی میکنم : سردار حاج حسین یکتا     در شلمچه سردار با لباس خاکی و بدون هیچ نشان و درجه ای از مقام نظامی جلو بود و گروه پشت او قدم به جا پایش میگذاردند، به دوراهی رسیدیم که سربازی نگهبان یک راه آن را بسته بود و یک راه باز بود.
     سردار به سرباز: خسته نباشی ، اینو باز کن میخایم ازین ور بریم.
     سرباز به سردار: نه نمیشه این همه جا خب ازون ور که بازه برید و .. .. .. .. .. !
     سردار با آن درجه نظامی بالا در مقابل سربازصفر سر به پایین انداخت و گفت بچه ها ازون راه که باز هست بریم.
     بلافاصله مافوق ِ سرباز فریاد زنان به سرعت با موتور خودش را به سرباز رساند که "ایشون حاج حسین یکتاست".
     سرباز که چون رملهای فکه زرد کرد سمت حاجی دوید و معذرت خواهی و الاآخر، اما حاجی با تواضعی خاک مانند گونه های سرباز را کشید و بوسید و در گوشی چیزی به وی گفت!
     به همقدمم گفتم: ببین! جانِ من اگه یه فرمانده نظامی دیگه از اون قبیل که تو پادگانا دیده میشن با درجه ای خیلی پایینتر از حاج حسین جای او بود چه برخوردی این با سرباز میکرد؟!  حاج حسین، باورم داد که حاج ابراهیم واقعا وجود داشته...
    
     سفری بود به دیار خاک ، خاکی که میتواند به افلاک پرواز دهد گرچه ما آنطور که باید نتوانستیم توشه ای از  رهماند این سفر ببندیم برای حادثه ای که در راه است... اما سوزاندمان همچو شمعی که میسوزد...
    
 
 
 
- حدود ۲۰ قسمت از ادامه سفرنامه ترکیه زیر طبع ِ سایبرنیک میباشد.
 
 
 
انعکاس این سفر در مجازآباد تا اکنون در : 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8
 
  
 
در ادامه مطلب گزارش تصویری سفر را از کادر دوربین طهورا به تماشا بشینید:
 

 حرم مطهر دانیال نبی در شهر شوش

 

 

یادمان شهدای عملیات والفجر ۸ ، اروند کنار

 

 

کرانه اروند رود

 

 

کرانه اروند رود

 

 

صنایع دستی حصیری حاشیه اروند

 

 

مسجد جامع خرمشهر

 

 

مشهد شهید مرتضی آوینی در فکه

 

 

ورودی پادگان شهید محمود وند - معراج الشهداء

 

 

شهدای تازه تفحص شده - معراج الشهداء - پادگان شهید محمود وند

 

 

شهدای تازه تفحص شده - معراج الشهداء - پادگان شهید محمود وند

 

 

حسینیه حاج همت - پادگان دوکوهه

 

 

محوطه پادگان دوکوهه

 

 

حسینیه حاج همت نمای بالا - پادگان دوکوهه

 

 

مزار شهید گمنام - روبه روی حسینیه حاج همت - پادگان دوکوهه

 

 

حسینیه گردان تخریب (فانوس های روشن داخل حسینیه) - پادگان دوکوهه

 

 

شلمچه (زاویه تقریبی به سوی کربلا)

 

 

یادمان شهدای شلمچه

 

 

سردار حاج حسین یکتا در حال سخنرانی در اتوبوس بانوان سایبر

 

 

مشهد شهدای هویزه

 

نظرات